رویکردی متفاوت به توسعه و پساجنگ 

تجربه برخی کشورها نیز نشان می‌دهد دوره‌های پس از بحران‌های بزرگ، گاه به نقطه آغاز اصلاحات نهادی، اقتصادی و اجتماعی تبدیل شده‌اند. افزایش همبستگی اجتماعی، شکل‌گیری احساس سرنوشت مشترک و آمادگی بیشتر جامعه و حکومت برای پذیرش تغییر، می‌تواند نوعی «پنجره فرصت» برای اصلاحات ایجاد کند.

با این حال، تجربه تاریخی کشورها نشان می‌دهد که قرار گرفتن در شرایط پساجنگ، به‌خودی‌خود تضمین‌کننده توسعه نیست. همان‌گونه که برخی کشورها توانسته‌اند از این مقاطع برای بازسازی و جهش استفاده کنند، کشورهای دیگری نیز پس از جنگ با تداوم یا حتی تشدید ناکارآمدی‌های پیشین مواجه شده‌اند. بنابراین مسئله اصلی، نه صرفاً وجود فرصت، بلکه چگونگی تبدیل این فرصت به تغییرات پایدار نهادی و ساختاری است.

در این زمینه، نظریه ساخت‌یابی آنتونی گیدنز می‌تواند چارچوب مفیدی برای تحلیل فراهم کند. در نگاه گیدنز، ساختار و کنشگر دو امر مستقل و مقابل یکدیگر نیستند. ساختارها از طریق قواعد، منابع و رویه‌های تثبیت‌شده، رفتار کنشگران را شکل می‌دهند و در عین حال، همین ساختارها از طریق تکرار رفتارهای روزمره کنشگران دائماً بازتولید می‌شوند. گیدنز از این رابطه با مفهوم «دوگانگی ساختار» یاد می‌کند.

از این منظر، شاید بتوان نسبت به این فرض که افزایش همدلی و انرژی اجتماعی در شرایط پساجنگ الزاماً به اصلاح ساختارها منجر خواهد شد، محتاط‌تر بود. حتی اگر جامعه و کارگزاران حکومتی آمادگی بیشتری برای تغییر پیدا کنند، تا زمانی که قواعد بازی، مناسبات قدرت، شیوه تخصیص منابع، نظام انگیزشی و رویه‌های تصمیم‌گیری تغییر نکند، احتمال بازتولید همان الگوهای گذشته همچنان بالاست. شرایط استثنایی ممکن است رفتارها را برای مدتی تغییر دهد، اما مسئله مهم آن است که چگونه این تغییرات به قواعد و نهادهای جدید تبدیل شوند.

این نگاه برای بحث «اصلاح اقتصاد سیاسی» نیز اهمیت ویژه‌ای دارد. اگر اقتصاد سیاسی را نظام تخصیص منابع و توزیع منافع بدانیم، مسئله صرفاً آن نیست که منابع آب، انرژی، بودجه یا سرمایه‌گذاری چگونه به شکل بهینه‌تری تخصیص یابند؛ بلکه باید پرسید چه کسانی در تعیین این تخصیص‌ها قدرت بیشتری دارند، چه گروه‌هایی از وضع موجود منتفع می‌شوند، چه قواعد رسمی و غیررسمی این مناسبات را استمرار می‌بخشند و چرا برخی تصمیمات، حتی با وجود آگاهی نسبت به پیامدهای نامطلوب آنها، مرتباً تکرار می‌شوند.

بنابراین شاید یکی از مأموریت‌های مهم «دبیرخانه پساجنگ و توسعه» بتواند شناسایی همین سازوکارهای بازتولیدکننده وضع موجود باشد. در این صورت، سیاستگذار به جای پرداختن همزمان به مفهوم بسیار گسترده «اصلاح اقتصاد سیاسی ایران»، می‌تواند چند مسئله مشخص و اولویت‌دار مانند آب و انرژی، آمایش سرزمین، تعارض منافع، نظام بودجه‌ریزی و سازوکار تصمیم‌گیری درباره طرح‌های بزرگ را انتخاب کند و در هر حوزه بپرسد: چه قواعدی وضعیت موجود را بازتولید می‌کنند؟ منابع قدرت در اختیار چه بازیگرانی است؟ چه منافعی در برابر تغییر مقاومت می‌کنند و برای تثبیت رفتار جدید، چه قواعد و نهادهایی باید تغییر کند؟

تعبیر «عقل منفصل توسعه کشور» جذاب است، اما از منظر گیدنز هیچ نهاد سیاست‌ گذاری کاملاً بیرون از ساختار قدرت و منافع قرار ندارد. دبیرخانه نیز به‌تدریج وارد شبکه‌ای از روابط نهادی، منابع و مناسبات قدرت خواهد شد. ازاین‌رو، استقلال فکری، تنوع اعضا، حضور دانشگاه، بخش خصوصی، جامعه مدنی و نمایندگان مناطق مختلف و نیز تعریف روشن رابطه آن با سازمان برنامه، وزارتخانه‌ها و سایر نهادهای رسمی اهمیت زیادی خواهد داشت.

ایده «پساجنگ و توسعه» زمانی می‌تواند از یک گفت‌وگوی فکری ارزشمند به یک جریان مؤثر سیاست‌سازی تبدیل شود که میان «فرصت تغییر» و «سازوکار تحقق تغییر» تمایز قائل شود.

جنگ و شرایط پس از آن شاید پنجره‌ای برای بازاندیشی بگشاید، اما توسعه زمانی رخ می‌دهد که این فرصت به اصلاح قواعد، نهادها، مناسبات قدرت و سازوکار تخصیص منابع منجر شود.

از منظر نظریه ساخت‌یابی گیدنز، مسئله اصلی این نیست که آیا جامعه و سیاست‌گذاران پس از بحران خواهان تغییر هستند؛ مسئله این است که چگونه می‌توان مانع بازتولید همان ساختارهایی شد که مشکلات موجود را ایجاد کرده‌اند.

شاید پرسش محوری نیز همین باشد: چه سازوکارهایی می‌توانند انرژی و آمادگی ایجادشده در شرایط پساجنگ را به تغییر پایدار در قواعد و نهادها تبدیل کنند، به‌گونه‌ای که پس از عبور از شرایط استثنایی، دوباره به همان مسیر پیشین بازنگردیم؟

۲۲۳۲۲۳

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا