آیا انسانها در چهار هزار سال پیش به سطح آگاهی کنونی دست نیافته بودند؟

“`html
مسئله آگاهی انسانی یکی از دشوارترین معماهای ناشناخته در علوم است. ما درک کردهایم که فعالیتهای الکتریکی و شیمیایی در مغز ارتباط مستقیمی با تجربههای ذهنیمان دارند؛ اما هنوز به این پرسش بنیادی پاسخ روشنی ندادهایم: چگونه فرآیندهای فیزیکی در مغز سبب شکلگیری تجربیات شخصی از جهان میشوند؟ چرا صرفاً اطلاعات را پردازش نمیکنیم بلکه حس وجود و تجریه درونی نیز داریم؟ این موضوع که به «مسئله سخت آگاهی» شهرت یافته، از چالشهای بزرگ در علوم اعصاب و فلسفه ذهن باقی مانده است.
در میان نظریههای گوناگون که به بررسی منشأ آگاهی میپردازند، دیدگاهی وجود دارد که ادعا میکند آگاهی انسانی به شکل فعلی خود برخلاف تصور عمومی، تاریخچهای بسیار کوتاهتر از خود انسان دارد.
طبق این نظریه، انسانها مدتها پیش از داشتن آگاهی مدرن، توانایی گفتوگو، ساخت ابزار، خلق هنر و تأسیس تمدن را داشتند. اما قابلیت دروننگری و تفکر درباره خود و تجربه ذهنی مشابه انسان معاصر، احتمالاً به طور قابل توجهی در چهار هزار سال اخیر ظهور یافته است.
جینز بر این باور بود که انسان در ابتدا قابلیت تفکر داشت و پس از آن به موجودی بدل شد که توانایی تفکر درباره خود را پیدا کرد
این نظریه توسط جولیان جینز، روانشناس آمریکایی در دهه 1970 مطرح شد. او تأکید میکرد که باید تمایز آشکاری میان «شناخت» و «آگاهی» قائل شد. از نظر او، انسانها مدتها پیش از شکلگیری آگاهی مدرن قادر بودند محیط خود را درک کنند، یادگیری داشته باشند، مسائلی را حل نمایند و رفتارهای پیچیدهای از خود نشان دهند. اما این تواناییها لزوماً به معنای داشتن دنیای داخلی ذهنی همانند آنچه امروز تجربه میکنیم، نیست.
به عنوان مثال، بسیاری از حیوانات به طور احتمالی نوعی ادراک از محیط اطرافشان دارند. سگ میتواند تهدیدی را شناسایی کند، خواستهای ابراز کند یا از تجربهای لذت ببرد. اما جینز به نوع خاصی از آگاهی انسانی اشاره میکند که با خودآگاهی، فکر کردن درباره افکار و توانایی ایجاد گفتگوی درونی مرتبط است.
جینز در کتاب «خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی» که نسخه ترجمهشدهاش در ایران نیز در دسترس است، بیان میکند که آگاهی بشر حاصل توسعه زبان و فرهنگ است. به باور او، انسان در زمانی توانست چنین ذهنی را کسب کند که زبان به حدی پیچیدگی یافت که امکان ایجاد استعارهها، مفاهیم انتزاعی و تصور «خود» را به وجود آورد. به عبارتی ساده، جینز معتقد است که انسان در ابتدا توانایی فکر کردن داشت و سپس به موجودی بدل شد که خود را نیز میتوانست مورد تفکر قرار دهد.
یکی از ارکان اساسی نظریه جینز این است که زبان تنها ابزاری برای ارتباط نیست، بلکه خودش ساختار ذهن ما را شکل میدهد. او تصریح میکند که انسانها با کمک استعارهها به ایجاد مفاهیمی چون «من»، «خود» و «افکارم» نائل شدند. زمانی که فرد قادر باشد خود را به عنوان موجودی جدا از جهان تصور کند، فضایی ذهنی داخلی پدید میآید که امروزه آن را آگاهی مینامیم.
بر اساس این پارادایم، انسانهای خردمند پیش از آنکه زبانی پیچیده برای شکلگیری مفاهیم انتزاعی مانند «خود»، «من» و تجارب ذهنی در دسترس داشته باشند، احتمالاً آگاهی به معنای امروزین را تجربه نمیکردند. به عقیده جینز، انسانهای گذشته توانایی شناخت محیط خود، صرف ابزار، همکاری با دیگران و حتی ایجاد فرهنگهای پیچیده را داشتند، اما از دروننگری و تفکر در مورد افکارشان عاجز بودند.
اما این سؤال مطرح میشود که چنین تغییری دقیقاً در چه زمانی رخ داد؟
برای یافتن پاسخ، جینز به یکی از کهنترین آثار ادبی شناختهشده در تاریخ مراجعه کرد: ایلیاد، حماسهای از یونان که به هومر نسبت داده میشود. او معتقد بود شخصیتهای ایلیاد همانند انسانهای معاصر تصمیمگیری نمیکنند. در این اثر، قهرمانان غالباً بر اساس فرمانهای خدایان عمل میکنند و نشانههای کمتری از گفتگوی درونی، تحلیل شخصی یا تصمیمگیری مستقل مشاهده میشود.
جینز گمان میکرد که انسانهای گذشته قادر به شناخت، ساخت ابزار و ایجاد فرهنگ بودهاند، اما بدون زبان پیچیده نمیتوانستند تجربه خودآگاهی فعلی را داشته باشند.
یکی از جوانب دیگری که جینز به آن اشاره کرد، عدم وجود واژههای دقیق برای مفاهیمی نظیر «ذهن»، «آگاهی» یا «خود» در زبان یونانی باستان این دوران بود. او از این موضوع نتیجه گرفت که نویسندگان و شخصیتهای ایلیاد ممکن است تجربه ذهنی متفاوتی در مقایسه با انسانهای معاصر داشتهاند.
جینز همچنین بر این عقیده است که این تغییرات در آثار بعدی، نظیر اودیسه، قابل مشاهده است. در اودیسه، شخصیتها بیشتر به بحث در مورد برنامهریزی، تصمیمگیری، تفکر و ارزیابی وضعیت میپردازند که این خصوصیات به نوعی از ذهن آگاه امروزین نزدیکتر است.
پارهای از تحقیقات زبانی نیز تلاش کردهاند تا این تفاوتها را مورد بررسی قرار دهند. نتایج برخی از این بررسیها نشان میدهد که در اودیسه به نسبت ایلیاد، واژههای بیشتری برای توصیف فرآیندهای ذهنی و تصمیمگیری موجود است.
بخش دیگر مهم نظریه جینز به مفهوم «ذهن دوجایگاهی» مربوط میشود. او بر این باور بود که انسانهای گذشته ممکن است تجربه متفاوتی از ذهن خود داشته و مغز آنها به گونهای عمل میکرده که دو نیمکره نقشهای مستقلتری ایفا میکردند.
بر اساس فرضیه ذهن دوجایگاهی، انسانهای باستان ممکن بود برخی از افکار و انگیزههای درونی خود را نه به عنوان افکار شخصی، بلکه به عنوان صداهایی مجزا از خود تجربه کنند. به بیان ساده، فرد در حین تصمیمگیری ممکن بود احساس کند که فرمان یا پیامی از بیرون به او رسیده است و این صدا بخشی از ذهن خود او نیست. جینز این تجربه را با باور انسانهای باستان به پیامهای خدایان یا ارواح نیاکان و قدرتهای بالاتر مرتبط میداند.
جینز معتقد بود که همین مسئله میتواند توضیح دهد که چرا در ایلیاد، شخصیتها اغلب تصمیمات خود را به اراده خدایان نسبت میدهند، اما در اودیسه بیشتر خودشان برنامهریزی و انتخاب میکنند.
با این حال، نظریه جینز در جامعه علمی بهطور کامل توافق نداشته است. بسیاری از پژوهشگران عقیده دارند که شواهد موجود برای نتیجهگیری درباره زمان دقیق ظهور آگاهی کافی نیست و ممکن است تفاوت میان ایلیاد و اودیسه ناشی از فاکتورهایی نظیر تغییر سبک ادبی یا تحول زبان باشد.
جینز با تحلیل آثاری چون ایلیاد و اودیسه مطرح کرد که ذهن انسانهای باستان ممکن است ساختاری متفاوت داشته و افکار درونی را مشابه صداهایی از بیرون تجربه کرده باشد.
با این حال، نظریه جینز همچنان موضوع بحث باقی مانده و به پرسش اساسی میپردازد: آیا آگاهی به همان اندازه که گمان میکنیم قدیمی است، یا اینکه قسمتی با اهمیت از تجربیات ذهنی انسان در زمانی نسبتاً نزدیک به دوران فرهنگی ما شکل گرفته است؟
ریچارد داوکینز، زیستشناس بریتانیایی، درباره نظریه جینز بیان کرده است که این ایده «یا کاملاً بیمعنا است یا نشانهای از نبوغ کامل» و به این نکته اشاره دارد که نظریهی جینز آنقدر منحصر به فرد و دور از رویکردهای استاندارد است که نمیتوان به راحتی دربارهاش قضاوت کرد؛ ممکن است کاملاً اشتباه باشد یا نکتهای حائز اهمیت دربارهی چگونگی شکلگیری آگاهی انسان در خود بگنجاند.
اگر فرضیه جینز درست باشد، بدان معنا است که انسانها برای صدها هزار سال موجوداتی با تواناییهای زبانی، ابزاری و فرهنگی بودهاند، اما نوعی از خودآگاهی که امروز درک میکنیم، تنها در چند هزار سال اخیر ظهور یافته است. با این حال، هنوز اکثر پژوهشگران نسبت به زمان دقیق پیدایش آگاهی انسانی اطلاعات کافی ندارند و این موضوع یکی از بزرگترین معماهای شناخت انسان باقی خواهد ماند.
“`



