ام‌کی اولترا؛ وقتی سیا تصمیم گرفت با LSD، ذهن انسان‌ها را کنترل کند

وقتی هراس از شست‌وشوی مغزی به مجوز تبدیل شد

فوریه‌ی ۱۹۴۹، کاردینال یوژف میندسنتی، رهبر کلیسای کاتولیک مجارستان، در دادگاهی در بوداپست ایستاد و با صدایی یکنواخت به جرائمی اعتراف کرد که به گفته‌ی هوادارانش هرگز مرتکب نشده بود؛ جرایمی مانند خیانت و توطئه برای سرنگونی حکومت کمونیستی مجارستان. نگاه بی‌حالت و جمله‌هایی که از حفظ می‌گفت، ناظران غربی را ترساند.

ترس از شست‌وشوی مغزی دشمن، سیا را وارد مسابقه‌ای بدون پشتوانه محکم کرد

میندسنتی پیش از بازداشت هشدار داده بود که اگر روزی اعتراف کرد، نباید اعترافش را معتبر دانست، زیرا حتماً او را تحت‌فشار گذاشته‌اند. اما این اتفاق ذهن مقام‌های آمریکایی را درگیر کرد؛ با او چه کرده بودند؟

جنگ کره نگرانی مقامات را به وحشت تبدیل کرد. از سال ۱۹۵۰ به بعد، اسیران جنگی آمریکایی در رادیوهای چین و کره‌ی شمالی ظاهر می‌شدند و به استفاده‌ی آمریکا از سلاح میکروبی اعتراف می‌کردند. ادوارد هانتر، روزنامه‌نگاری با سابقه‌ی همکاری با دستگاه‌های اطلاعاتی، برای توضیح این پدیده واژه‌ی شست‌وشوی مغزی را ساخت که خیلی زود در زبان انگلیسی جا افتاد.

در پایان جنگ هم ۲۱ اسیر آمریکایی ترجیح دادند به‌جای بازگشت به خانه در چین بمانند. برای افکار عمومی آمریکا، چنین تصمیمی فقط یک توضیح داشت؛ حتماً ذهنشان را تسخیر کرده بودند.

تاریخ‌نگاران امروز می‌دانند که بیشتر آن اعتراف‌ها حاصل گرسنگی، بی‌خوابی، فشار گروهی و ترس بود، نه داروی جادویی یا فناوری مرموز. اما واشنگتنِ آن روزها باور داشت که از رقیبش عقب‌مانده است. آرشیو امنیت ملی آمریکا این ذهنیت را شکاف کنترل ذهن می‌نامد؛ مثل منطق مسابقه‌ی تسلیحاتی که می‌گفت اگر دشمن چیزی دارد، ما باید نسخه‌ی قوی‌ترش را بسازیم؛ هرچه باشد و به هر قیمتی.

از بلوبرد تا آرتیچوک

سیا مدرکی نداشت که نشان دهد طرف مقابل واقعاً می‌تواند ذهن انسان را مانند دستگاهی برنامه‌ریزی کند؛ اما خطر عقب‌ماندن برای آغاز مسابقه کافی به نظر می‌رسید. زنجیره‌ای از پروژه‌ها برای پاسخ به همین نگرانی کلید خورد که هر حلقه‌اش جاه‌طلب‌تر از حلقه‌ی قبلی بود.

تصویری از کتاب منتشر شده با موضوع پروژه آرتیچوک

اولین پروژه‌ی سیا یعنی پروژه‌ی بلوبرد سال ۱۹۵۰ آغاز شد و یک سال بعد به آرتیچوک تغییر نام داد. هدف اولیه پیداکردن «سرم حقیقت» بود؛ ماده‌ای که زبان جاسوس دشمن را باز کند. به‌مرور، هدف بزرگ‌تر شد و به کنترل رفتار انسان‌ها رسید. مواد مخدر، هیپنوتیزم، شوک الکتریکی، دستگاه دروغ‌سنج، انزوا، محرومیت از خواب و انواع داروها همگی در فهرست ابزارهای احتمالی قرار گرفتند.

مأموران دیگر فقط نمی‌پرسیدند چگونه می‌توان اطلاعات را از ذهن کسی بیرون کشید؛ می‌خواستند بدانند آیا می‌توان رفتار او را هم هدایت کرد؟ یادداشتی از آوریل ۱۹۵۲ نشان می‌دهد مشاوران آرتیچوک دنبال موادی بودند که بشود در غذا، آب، نوشابه، سیگار و حتی تزریق‌های پزشکی مثل واکسن پنهانشان کرد.

بلوبرد و آرتیچوک از بازجویی فراتر رفتند و به هدایت رفتار انسان رسیدند

آرتیچوک غالباً کارش را با صحنه‌ی پزشکی ساختگی پیش می‌برد. سوژه خیال می‌کرد برای درمان، دارو یا آمپول می‌گیرد، درحالی‌که بازجوها منتظر بودند مقاومتش فرو بریزد. گزارشی از مارس ۱۹۵۴ بازجویی از یک «منبع عملیاتی مهم» را شرح می‌دهد که حدود دوازده ساعت زیر هیپنوتیزم و مصرف انبوه مواد شیمیایی نگه داشته شد؛ همه به بهانه‌ی درمان آنفولانزا.

در جلسه‌ای در آوریل ۱۹۵۳، حاضران حتی درباره‌ی به‌کارگیری روش‌های آرتیچوک روی اسیران آمریکایی بازگشته از کره حرف زدند و کسانی را که ظاهراً تحت‌تأثیر تلقین قرار گرفته بودند؛ سوژه‌هایی عالی دانستند. همه توافق داشتند که برای پیشرفت کار باید جایی پیدا شود که بتوان روی تعداد زیادی بدن آزمایش کرد. سه روز پیش از همان جلسه، چنین خواسته‌ای نامی رسمی پیدا کرده بود.

MKUltra: آزمایشگاهی به وسعت یک کشور

آلن دالاس رئیس سابق سیا در جوانیHarris & Ewing Collection / Library of Congress

۱۳ آوریل ۱۹۵۳، آلن دالس رئیس سیا، مجوز برنامه‌ای را امضا کرد که نامش از دو تکه ساخته شده بود؛ «MK» پیشوند رمزی بخش خدمات فنی سیا و «Ultra»، یادگار بالاترین سطح محرمانگی در جنگ جهانی دوم. سه روز قبل از جلسه، دالس در جمع فارغ‌التحصیلان پرینستون از جنگ مغزها گفت و هشدار داد که غرب در این میدان دست خالی می‌ماند.

سکان برنامه به سیدنی گاتلیب سپرده شد؛ شیمی‌دانی با پایی ناقص و لکنتی خفیف که در حومه‌ی واشنگتن بز پرورش می‌داد و رقص محلی می‌کرد. استیون کینزر، روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی زندگی‌نامه‌ی او، لقب «مسموم‌کننده‌ی ارشد» را برایش برگزید.

گاتلیب از روش‌های پرزحمت آرتیچوک خسته بود. خودش بعدها در شهادتی محرمانه گفت دنبال روشی پنهان‌تر از آرتیچوک می‌گشت؛ طوری که حتی لازم نباشد سوژه خیال کند تحت درمان قرار دارد. به تعبیر خودش، بی‌خبری کامل سوژه می‌توانست کلید اصلی موفقیتشان باشد.

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا