افرادی که رفاه بشریت را بر ثروت ترجیح دادند

تا میانههای سدهی بیستم، تابستان که فرا میرسید، سایهی هراس از فلج اطفال نیز بر سر خانوادهها سنگینی میکرد. والدین فرزندانشان را از استخرها و فضاهای شلوغ دور نگه میداشتند و گاهی با اوجگرفتن شیوع، مدارس و اردوگاهها ناچار به تعطیلی میشدند. این ویروس در برخی بیماران به سیستم عصبی یورش میبرد و پیامد آن میتوانست فلج همیشگی یا حتی مرگ باشد.
تصاویر کودکانی که برای ادامهی حیات درون دستگاههای تنفسی «ریهی آهنی» روزگار میگذراندند، به یکی از نشانههای ماندگار حافظهی جمعی آمریکا بدل شده بود.
یوناس ادوارد سالک، ویروسشناس آمریکایی، واکسنی توسعه داد که بهجای تکیه بر ویروس زنده، از ویروس غیرفعالشده بهره میبرد. پس از تزریق، بدن توانایی پیدا میکرد عامل بیماری را شناسایی کند و علیه آن پادتن بسازد، بدون آنکه خودِ واکسن خطر ابتلا به فلج اطفال را به همراه داشته باشد.
واکسن سالک کابوس تابستانهای پر از فلج و مرگ را برای همیشه پایان داد
در سال ۱۹۵۴، یکی از عظیمترین کارآزماییهای میدانی تاریخ پزشکی کلید خورد. حدود ۱٫۸ میلیون کودک در این پژوهش مشارکت داشتند و نتایج آن را گروهی مستقل به ریاست توماس فرانسیس ارزیابی کرد.
سرانجام در ۱۲ آوریل ۱۹۵۵، کارآمدی و ایمنی واکسن یوناس سالک بهطور رسمی اعلام شد. شادی و هیجان سراسر ایالات متحده را درنوردید؛ زنگ کلیساها به صدا درآمد، مردم در خیابانها یکدیگر را در آغوش گرفتند و پخش عادی برنامههای رادیویی برای اعلام این خبر قطع شد.
در همان روز، ادوارد آر. مورو در گفتوگویی تلویزیونی از سالک پرسید حق ثبت اختراع واکسن به چه کسی میرسد. پاسخ یوناس سالک همان لحظه به یکی از فراموشنشدنیترین جملات تاریخ علم تبدیل شد: «مردم، گمان میکنم. پتنتی وجود ندارد. آیا میتوانید خورشید را پتنت کنید؟»
پس از آن، برنامهی گستردهی واکسیناسیون آغاز شد و تعداد مبتلایان در آمریکا طی چند سال با سرعت چشمگیری کاهش یافت. کمی بعد، واکسن خوراکی آلبرت سابین نیز به ابزار دیگری برای مبارزه با این بیماری تبدیل شد و همراهی این اقدامات، فلج اطفال را در بخش بزرگی از جهان به عقب راند.
ویلهلم رونتگن؛ کاشف پرتو ایکس و اولین برنده نوبل فیزیک
شب هشتم نوامبر ۱۸۹۵، ویلهلم کنراد رونتگن در آزمایشگاه دانشگاه وورتسبورگ مشغول کار با لولهی پرتو کاتدی بود. او لوله را با مقوای سیاه پوشانده بود تا نوری از آن بیرون نشت نکند، اما ناگهان دید صفحهای آغشته به مادهی فلورسنت در فاصلهای دورتر روشن شده است. پس چیزی از دل لوله بیرون میآمد که چشم توان دیدنش را نداشت و حتی مقوای سیاه هم توان متوقفکردنش را نداشت.
رونتگن هفتههای بعد را به آزمودن این پرتو ناشناخته اختصاص داد. او دریافت که این پرتو از کاغذ، چوب و بافت نرم بدن عبور میکند، اما استخوان و فلز مانع گذر آن میشوند و نقششان روی صفحه باقی میماند. چون هنوز ماهیت آن روشن نشده بود، نام X را برایش برگزید.
یکی از نخستین و مشهورترین تصاویر ثبتشده با پرتو ایکس به دست همسر او، آنا برتا، تعلق داشت؛ تصویری که استخوانهای انگشتان و حلقهی ازدواجش را آشکار میکرد. برای نخستین بار در تاریخ بشر، انسان میتوانست بدون گشودن پوست، به درون بدن نگاه کند.
تا آن زمان، پزشکان برای یافتن شکستگی یا گلولهای در بدن، بیشتر به معاینه، تجربه و در برخی موارد جراحی اکتشافی متکی بودند. گزارش کشف رونتگن در پایان سال ۱۸۹۵ منتشر شد و تنها ظرف چند هفته، آزمایشگاههای سراسر جهان آن را بازآفرینی کردند.
رونتگن بدون شکافتن پوست، مسیر تازهای برای تشخیص بیماریها گشود
رونتگن برای کشف خود و کاربردهایش هیچ پتنتی ثبت نکرد، زیرا میخواست دیگران نیز بتوانند از آن بهره ببرند.
آکادمی سلطنتی علوم سوئد در سال ۱۹۰۱ نخستین جایزهی نوبل فیزیک را به رونتگن اهدا کرد. او حتی مبلغ این جایزه را نیز به دانشگاه وورتسبورگ بخشید. نه برای پرتویی که کشف کرده بود حق امتیازی خواست و نه از هر دستگاهی که بر پایهی آن ساخته شد سهمی طلب کرد.
انتشار آزادانهی نتایج، سبب شد فناوری تصویربرداری با شتابی کمسابقه گسترش یابد. پزشکان توانستند شکستگیها، اجسام خارجی و سپس بیماریهای متنوع را با دقتی بسیار بیشتر شناسایی کنند. کاربردهای پرتو ایکس نیز تنها در پزشکی متوقف نماند و از صنعت تا پژوهش در ساختار مواد امتداد پیدا کرد.
نخستین تصویر، دستی را نشان میداد که حلقهای فلزی بر آن میدرخشید. رونتگن میتوانست پیرامون شیوهی بهرهگیری از کشفش دیواری از مالکیت بکشد، اما ترجیح داد مسیر را برای دیگران باز بگذارد.
تیم برنرز-لی؛ خالق دنیای وب، تصمیمی که نگذاشت وب به چند جزیرهی بسته تبدیل شود
در اواخر دههی ۱۹۸۰، پژوهشگران سازمان اروپایی پژوهشهای هستهای یا سرن با مشکلی آشنا اما پیچیده روبهرو بودند. دادهها و اطلاعات پروژهها در میان رایانهها و نرمافزارهای ناسازگار پراکنده شده بود. افرادی از کشورهای مختلف به آزمایشگاه میآمدند، مدتی کار میکردند و سپس میرفتند؛ با این حال، پیدا کردن اسناد و فهمیدن پیوند میان آنها هر روز دشوارتر میشد.



